حلول ماه مبارک رمضان بر ایرانیان عزیز و مسلمانان جهان مبارک باد.
از آفریننده این ماه زیبا و پر برکت نیز آرزومند مستجاب دعاها و نییت های پاک شما هستیم
لحـظه جـدایـی
رسید آن لحظه شور و غم انگیز زندگی ، لحظه ای که باید از همسفر زندگیم خداحافظی کنم ،
رسید آن لحظه که باید از یار همیگشی قلبم جدا شوم .... خداحافظی کنم !
رسید آن لحظه ای که کاش در اعماق تاریک و سرد زندگی محو می شد و به سر نمی رسید .
لحظه ای رسیده است که باید از همسفر رندگی برای همیشه خداحافظی کنم.
چگونه فراموش کنم آن روزها را ؟ چگونه قید آن روزهای خوش و شادی قلب همیشه شادمان
را فراموش کنم ؟ چگونه دوری همسفرم را و یار همیگشی خود را تحمل کنم !
یاری که خاطره های خوش و دل انگیزی را از او به یادگار در قلب سوخته ام نگه داشته ام!
از این پس همسفر من تنهایی و سکوت سرد زندگی خواهد بود . از این پس راهی دشتهای
بی خاطره و تلخ خواهم شد .
از من نخواهید که ترک یار کنم ، ترک دیار کنم ، من به یارم دل بسته ام !!
من به دیار عاشقان عادت کرده ام ! همسفر زندگیم تنها سفر خواهد کرد ، کوله بارش را تنها
و بدون من خواهد بست ، به آن سوی آسمانهای بی کران پر خواهد کشید ...
چه کنم که دوستش می دارم ، چه کنم که زندگی من است و عشق پاک من است !
چگونه دل از فرشته ای بزنم که در لحظه های همیشه زرد و خشک زندگی بهار را به من
هدیه کرد ، عشقش را با من و برای من تقسیم کرد ، برای من زمزمه تنهاییم را
دوباره زنده کرد !!!
نمی توانم از مهربانی و از محبت های بی دریغ او که همیشه به یاد من بوده است ،
غافل شوم و از یادم ببرم ...! آن لحظه که همسفر زندگیم از من جدا خواهد شد ،
بی شک همان لحظه ی تلخ زندگی من خواهد بود ... که دیگر مجالی برای ادامه زندگی
نخواهم داشت ، دیگر روانه سرزمین هایی که در آن سردر گم می شوی ، خواهم شد !!!
و باز رسید آن لحظه ای که قلب دو شبنم سوار بر گلهای شادی آفرین زندگی ،
از دوری همدیگر خواهد شکست ، رسید آن لحظه ای که دو همسفر همیشه خوشبخت زندگی
در نیمه راه زندگی فاصله ای در میان آنها غوغایی بر پا خواهد کرد ، آنها را از یاد همدیگر و از
دفتر خاطرات همدیگر پاک پاک خواهد کرد ...
چه شد آن روزها ؟
چه شد آن روزها که قلم عشق را در دستان خود می فشردم و می نوشتم از عشق و تو هم
حرف دل مرا که ترسیمی در کاغذی سپید بود ، می خواندی و به نوای دلم گوش فرا می دادی
چه شد آن روزها که دکلمه دوستت دارم را تنها برای عزیزترینم که تو بودی ، زمزمه می کردم
چه شد آن روزها که شب ها ستارگان آسمانهای سیاه و تار را دسته دسته می چیدی و در سبدی
از گل و گلاب تقدیم به من می کردی ، تقدیم به تنها عاشق قلب همیشه سرخت می کردی ، چه شد
چه شد آن روزها که دفتر خاطراتت را بر می داشتی و از خاطره هایی که هر روز و هر وقت
در کنار همدیگر بودیم ، ثبت می کردی ، از عشق پاکی که داشتیم تعریف می کردی !!!
همه چیزها و همه کس را از ذهنت پاک می کردی و تنها اسم مرا به زبان می آوردی .
قید همه چیز و همه کس را می زدی ، مرا از ته دل صدا می کردی ، برایم آواز می خواندی
برایم ترانه زندگی را دکلمه می کردی ، نصیحتم می کردی و مرا دلگرم به زندگی می کردی !
آن روزها چه شد که قدم به قدم ، سایه به سایه و نفس به نفس به دنبال من می آمدی
ثانیه به ثانیه ، دقیقه به دقیقه و ساعت ها در فکر من بودی ، قید همه کس و همه چیز را زده بودی!
فراموش نکرده ام آن روزها را که قفلی بر در اتاقت کوچک و نقلیت زده بودی و بر روی همه کس
و همه چیز قفل بودی ، حتی از دل نیز خاموش و قفل زده بودی. نگار که در قفسی بسته بودی !
و عکس مرا در آغوشت می فشردی و دست بر آسمانها برده بودی و برای به هم رسیدنمان
دعا می کردی ، با خدای خویش راز و نیاز می کری ، مرا از ته دل دوست می داشتی !
آن روزها در خاطرم مانده است و ماندگار خواهد بود که برایم آواز می خواندی ، آوازی از ته دل !
مرا دلگرم به امید به زندگی در این دیار بی محبت می کردی ، دیاری که تنها خاطره زنده ای
که داشتم ، آن هم روزهای با تو بودن بود ، روزهایی که از ذهنم پاک نخواهم کرد ، از یاد نخواهم برد
مهربانم ، فراموش نکرده ام آن لحظه ها را ، آن همه مهر و محبت را ، فراموش نکرده ام !
می دانم تو نیز فراموش نکرده ای ، از یاد نبرده ای آن لحظه های ناب ناب را ، آن عشق پاک را
فراموش نکره ای آن دم که زمزمه ی جاری بر لبهایم ، اسم زیبای تو بود ، قصر زیبای عشق تو بود
شکوفه ها را دسته دسته می چیدم ، در سبدی می گذاشتم و تنها تقدیم به تو می کردم
می دانم در ذهنت همیشه ماندگار هست و خواهد بود ، می دانم که از یاد نخواهی برد
آن روز که دست من از دست تو جدا شد ، آن زمان که آسمانها گریه کردند ، آن وقت که
لیلی و مجنون غزل خداحافظی را بر هم سرودند آه عمیقی کشدند ، روز گرفته ای بود !!!
روزی بود که پرنده ای در قفس نمانده بود و مرغ عشقی دیگر ساکت نبود و سکوت نمی کرد
روزی بود که مردم این دیار دلشاد بودند ، بر عشق ما و بر قلب عاشق ما ، نگاه تیره ای داشتند
آن روزها در این دیار کسی نبود که ببیند واقعا عاشقی هست در این دیار ، واقعا دلی هست
برای مرهم راز و درد و دلها ، مرهم و دلداری هست برای اشک های جاری از گونه های
همیشه خیس!.
آری کسی نبود که ما را دلداری بدهد ، از عشق پاکی که در قلب پاکمان بود ، محافظت کند !
روزی که نیسم برد و پر پر کرد شقایق سرخ دشتها را ، روزی که بود غم و پریشانی در قلب ما ،
همه شاد و دلزنده بودند از جدایی ما ، توان دیدن ما را در اغوش همدیگر نداشتند
می دانم عزیزم ، آن روزها یادت هست ، در دفتر خاطراتت بر جا مانده است ، ...
ولادت منجی عالم بشریت ، چشم به انتظار عاشقان ولایت و امامت ، گلی از جنس مرهمت
مهدی ( عج ) را بر تمامی مسلمین جهان ، به خصوص ایرانیان عزیز تبریک عرض می کنم***
بی وفا شده ای
دیگر به خاطر من سر به جاده ها نمی زنی ، از همه چیز و همه کس دل نمی بری !
دیگر احساس تنهایی مرا نوازش نمی کنی ، برایم اشک خوشحالی نمی ریزی !
گونه هایت را به خاطر نبود من در کنارت ، خیس خیس نمی کنی عزیزم
آسمان دلت را ابری و چشمهایت را بارانی نمی کنی و اشک دیداری دوباره نمی ریزی
انگار که بی وفا شده ای ، وجودی از سنگ و آتش شده ای ، مرا نوازش نمی کنی
مرا در غم های خودت ، شریک و هم دردی برای خودت بدان ! و در شادی هایت نیر
سروری برای شوق و بال و پر زدنهایت بدان ، مرا از ته دل درک کن ای بود و نبود من !
اما افسوس که با خودم ، در وجود سرد خودم تنهای تنها مانده ام
آری انگار که تو مرهم راز اشک های همیشه جاری ام از گونه هایم ، بی وفا شده ای
افسوس که دیگر به خاطر من با بالهای عاشق شکسته و پر پر شده خود پر نمی کشی
جاده ها را پر از شور عشق نمی کنی !
دیگر بی وفا شده ای ،وجودت نیز بی حس ، بدون احساس ، و بی درک شده است
دیگر پرندگان را به سوی خودت صدا نمی زنی ، بر مرغ عشق غزل عشق و ترانه
زندگی را نمی خوانی !
احساست را برایم نقل نمی کنی ، مرا همدم تنهایی نمی دانی ...
چرا باز دگر دلسردی و نا امیدی بر بام پر فراز امیدهایت نشسته است ؟!
چرا مثل گذشته مرا نوازش نمی کنی ... برایم داستان لیلی و مجنون را تعریف نمی کنی؟!
عزیزم به آن سوی افق ها نظاره کن ... به آن سوی آروزهایمایمان فکر کن
به روزهای در کنار هم بودنمان فکر کن ، روزهای غم و غصه را ترک کن ،مرا دوباره نوازش کن
مهربانم مگذاز که در پشت ابرهای سرگردان آسمان تیره و تار بمانم
مگذار که به دشتهای بی انتها رها شوم ...
تو با قلب پر احساست باش ، من اینجا نظاره گر احساس زیبایت هستم ،
تو مرا صدا بزن ، تو مرا ندایی بکن ، من هستم عزیزم .. منتظرت نشسته ام نازنینم
تو بیا و مرا یکباره دیگر نوازش کن ، مگذار که تو را بی وفا صدا بزنم
احساسم را برای دیگر جلوه گر کنم !
مگذار که سکوت از بام خانه زندگیم بال و پری بزند و تو را بی وفا صدا بزنم
شاید تو بی وفا نشده ای ، شاید تو از من دلسرد شده ای !!!
از عشق من خسته شده ای ، از من دگر نا امید شده ای ... شاید !
انگار که قلب سرخ هر دو شبنم در مرداب زندگی ، پاره پاره شده است
قلب آنها شکسته است ، دیگر توان ماندن را از دست داده است
انگار که روزگار دلسرد ، نا امید شده است ، آرزوها دیگر محال و نشدنی گردید است
انگار که همه آشفته حال و ماتم به همه کس و همه چیز شده اند ...
شاید ابرها در آسمانها باز سرگزدان و هیران شده اند ...
ای تنها امید و یکتا عشق من بیاو بی وفا مشو !
بیا و دوباره عاشقم باش تا عاشق قلب سرخت باشم ... مرهم و راز دار زندگی
پر رمز و رازت باشم . بیا و این احساست را که خدشه دار شده است را به نسیم ها
بسپار تا رهسپار نیستی ها شوند ، رهسپار به آن سوی نیستی ها شوند !
بیا و بی وفایی را ترک بکن ، زندگی را از نو شروع بکن ، بیا ای سرور قصر زندگیم ، بیا