♥♥♥ بـاوری تـازه ♥♥ ♥
ساده دل بودم و حال و هوای دلم مثل همیشه ابری و گرفته ... تنهایی برایم خلوتی دیرینه بود
و در کنج اتاقی خالی گریستن رسم دوری بود.. بهار برایم خزانی بیش نبود و با آمدنش غرورم هر دم
می گرفت و حال و هوایی سرد و جای خالی یاری زندگی را برایم تلخ و ناامید می کرد.. اما اینهمه
اشک و سرگردانی ، غرور و تنهایی می بایست روزی به پایان برسد؛ آری تو آمدی و این دل را
مجنون خود کردی و ...با روزهای شادی مرا آشنایم کردی...
آمدی و برایم بهانه ای شدی تا با احساس هر چه تمام تر به زندگی نگاهی دوباره بیندازم
و خاطرات تنهایی و دوری را از زندگی برای همیشه محو سازم و نشانه ای از آن بر جای نماند...
آمدی و یک دنیا عشق و محبت برایم هدیه کردی از آن پس دیگر بهار برایم آشنا بود
زیرا هدیه یار مهربانم بود!
بهار را با دو دست مهربان خود و با قلب پاک خود تقدیم این خزان وجودم کردی..!
مرا به شهری از جنس محبت و عشق بردی.. واژه عاشقی را برایم تو آوردی
از ترانه های زندگی زیباترین را تو سرودی! کسی نبود با شنیدن درد دلهای من دلش همچو لرزه،
لرزد و با غم آشنا نشود.. آنچه داشتم و نداشتم یک اتاق خالی با یک دفتر پر از غم!
دفتری که در آن واژه های به قدری تلخ بودند که هیچ نامی شایسته آن نبود؛ دفتر عشق؟؟
دفتر غم ها ؟ دفتر دلتنگی ها یا دفتر یک دل تنها !؟...
همچنان که می نوشتم اشک نیز همانند جوهری بر روی صفحه کاغذ می ریخت و مجالی نمی داد تا
آن قدر بنویسم که قلم و کاغذ نیز دیگر ننویسند!!
تو آمدی و اکنون دفتری نو از جنس عشق تو دارم...
بهار من ! تو آمدی و محبت و عشق تمام دنیا را به من هدیه کردی
آمدی و کویری را که عطش قطره ای از باران بود حالا تو سیرابش کرده ای !
دلی را که تشنه محبت بود با نوازش ها و محبت ها به دریایی از عشق بردی..
آسمان نمی تواند اینگونه در اوجش کبوترانی عاشق داشته باشد !
آری باوری تازه بودی برای زیستن ، خورشیدی تازه بودی برای غروب و عزای این دل!
آشنای دیرینه ام هستی .. امید فرداهایم می باشی ...
©
نویسنده ❣ شهرام دانش
Writen By Shahram Danesh