حس غریب!
چه حس غریبی ، گویی می خواهی از من بگریزی!
شاید برایت تکراری شده ام ، این گونه نگو که همین دم می میرم!
گویی که عشقت سرد شده ، یا شایدم عشقی نبوده بین ما ،
می آزاری به خدا این دل نازکم را !
با خود زمزمه می کنم عزیز دلم را ، انگار که قصه می خوانم سراپا !
چرا آزرده خاطرم می کنی ، از عاشقی زده ام می کنی؟!
نمی توانم دوریت را ببینیم ، وقتی که نیستی تو عزیزم ،
سراپا مست و دیوانه ام ، حیف می کنی نیایی پیشم ،
حس غریبی دارم در این ظلمت شب ، سردی بی قید و شرط ...
انگار که ترانه رفتن می خوانی ، دفتر عشقم را به آتش می کشی ،
این واژه ها برای توست ، چرا پرت می کنی با اینکه حرف دل مجنون توست!؟
حس غریبی دارم ، خدایا از تو کمک می خواهم...
خدای من؛ تو خودت مرا عاشقم کردی ، معشوقم را به من هدیه کردی...
ببین چقدر بی وفا شده ، حس غریب برایم کلید زده شده!
تنهاییِ گذشته ام را ، دو چندان کرده ...
©
نویسنده ❣ شهرام دانش
Writen By Shahram Danesh