▂ ▃ ▅ ▆ سوال از من ، جواب از تو؛
▆ ▅ ▃ ▂
از دورها نسیم بهاری خبر تازه ای می آورد که پُر است از سوالهای بی جواب ؛
با خود خلوت می کنم که چیست این همه اضطراب ؟!
دل نگرانی های من تمام نمی شود چرا ؟ جای سوال باقی می گذارد برای ما !
سوالم از تو ای کسی که امیدم دادی ؛ نگذاشتی در خلوتم بسوزم و بسازم ؛
نجاتم دادی از هر چه یاس و بی حسی است ...
سوال از من ؛ جواب از تو ... چقدر می خواهی مرا بی بهانه بگو تو !
بی مقدمه ؛ بدون اجبار ؛ ساده و از عمق درون ، چقدر می خواهی مرا بی بهانه بگو تو !
سوال را تو از من می کردی ، می دانی چه می شنیدی ؟ !
نفسهایم حبس شده ، بغض در گلویم گرفته و طوری که همه بشنوند ،
فریاد می زدم دیوانه عشقت شده ام !
سراپا وجودم را فدای تو می کنم ؛ فقط همین یک بهانه را برای زندگی دارم ...
پیش تو باشم ، برای تو و به عشق تو زنده باشم
نگذاری بپوسم از ترس تنهایی ؛ اجازه ندهی خودم را سرزنش کنم از عشق ارغوانی ...
سوال از من جواب از تو ؛ بگو که واقعاٌ نمی خواهی ترکم کنی !
دور که باشم از تو ؛ چگونه بسازم زندگی از نو ؟!
سوال از من جواب از تو ؛ مجالی بده سری بگذارم روی شانه های تو ؛
بگذار تا که هستی روی شانه های محکمت گریه کنم ؛ اشک عشقمان را بریزم ...
جشمهایم طاقتش می رود روزی که اشک جدایی را آن قدر بریزد ؛
سوال از من ، جواب از تو ؛ نمی خواهی که لحظه ای به حال خود رهایم کنی ؟
لحظه ای که به حال خود رهایم کنی ، به خدا می میرم و لحظه ای هم مرا نمی یابی ؛
شوق با هم بودنمان را دارم ؛ شوق دست در دست هم زیر باران قدم زدن را دارم ؛
زیر چترم می برم تا اوج عاشقی ، این عشق پاک و آتشینمان را ...
خیال مکن شعر می گویم و نمی آفرینم این لحظات را ؛
لحظه ای نیز به خودت تردید راه مده ؛ به جان عاشقم روحی تازه بده
سوال از من جواب از تو ؛ با من می مانی یا که همین دم بمیرم برای تو ؟ ...
©
نویسنده ❣ شهرام دانش
Writen By Shahram Danesh
▂ ▃ ▅ ▆ امــیــد به عشـــق تو ▆ ▅ ▃ ▂
برگ از درخت می افتد ، شاپرک پرواز می کند دوباره ...
دوباره نفس می گیرند اقاقیها ، جاری می شود رود از شوق دریایی پرنده ها ؛
قلبم نفس نفس می زند ؛ راستی چرا اینقدر بی تابی تو را می کند ...
لحظه ای را آرام نمی گیرد ، بی قراری هایی که نمی کند .. ؛
بی صدا فریاد می زند ؛ اشک بر گونه هایش جاری می شود ...
هر نفس تو را می خواهد از خدایش ، می میرد در این تنهایی اگر تو را نیابد ؛
مثل همیشه به آسمان چشم می دوزد ، خیره می شود به قناری های عاشق ...
کنارش می بیند تو را ؛ اما آرام نمی گیرد لحظه ای را !
آن قدر دوستت می دارد که بی اختیار در خواب ، زمزمه می کند اسم نازنینت را ...
عشق تو را تا ابد در سینه اش حفظ می کند ؛
اجازه جسارت به عشق مقدسش را به کسی نمی دهد ،
دنیا را ترک نمی کند تا که با عشق ابدیش که تو هستی ، بمیرد ...
با تو که از این دورها دستهای گرمت را می فشارد ،
عاشقانه برایت دکلمه زندگی می سُراید ...
با تو که همچون نسیم امید می وزد بر فراز زندگیش ...
با تو که پاک شدنی نیستی از دفتر زندگیش ؛
نیستی حتی یک لحظه دورتر از نگاه امیدوارش ...
©
نویسنده ❣ شهرام دانش
Writen By Shahram Danesh
▂ ▃ ▅ ▆ بی تو تنهاترینم ▆ ▅ ▃ ▂
گاهی مرا از هر چه عشق است ، دور می کنی !
از زندگی جدا ، و از عاشقی می ترسانی ؛
از هر چه در صندوقچه کهنه اسرار دلم میدانم ، صادقانه به زبان می آورم ،
حیف که همه را به چشم دروغ می بینی ؛ توجهی به حساسیتم نمی دهی !
چرا اینهمه در حقم بی انصافی می کنی ؟
مگر دل حساس مرا تو نمی شناسی ...
نمی دانی مگر بی تو تنهاترینم ،
یک دل ساده اما پر از احساس با تو بودن دارم ؛
گاهی نمی بینی احساسم به تو را ؛
گاهی نمی بینی تبسمی عمیق در دلم را ...
می شود زمانی که پشیمان می شوی ،
در حسرتم فقط غم می خوری !
غصه روزهایی را می خوری که مردی ساده بودم ،
به خیالم با همه فرق داشتم ؛
صدایم می کنی از دورها ، ولی ....
ولی آن زمان دیگر نمی بینی مرا ؛
آن زمان نیستم همدم لحظه های سرد و خالی ، تو را ...
چرا نمی خواهی قبول کنی که بی تو تنهاترینم ،
بدون هیچ توجهی می گذری از همه احساساتم ...
بی تو تنهاترینم ، خیال ماندن بدون تو را ندارم ؛
بی تو مجنون بی لیلایم ؛ لیلایی که نزدیک است به من حتی از نفسهایم ...
می بینی چقدر دوستت دارم ؟ ... قصه می گویم می دانم !
می دانم خیلی ساده ام ؛ خیلی رسم و رسوم زمانه نمی دانم ...
می دانم که بهتر از من دلت می خواهت ، می دانم وجودم لیاقت تو را ندارد !
اما باور داشته باش تو را از جان و دلم می ستایم ؛
بی تو تنهاترینم ؛ تنهای تنها و بدون هیچ حس بودنم ؛
بی تو تنهاترینم ؛ مانند اشک خشکیده در گونه هایم ...
بی تو شبنم خشکیده در باغچه آرزوهایم ؛ بغض گرفته در گلویم !
بی تو مانند نفس های حبس شده در سینه ام ، بی تو مجال زیستن ندارم ؛
بی تو تنهاترینم ...
©
نویسنده ❣ شهرام دانش
Writen By Shahram Danesh