
::: حالا که نیستی :::


آسان نبود دل بستن ، خیال نبود عشق ورزیدن ،
خواب نبود روزهای با هم بودن !
هوس نبود نفس، خوشبخت ترین بودم با تو نازنین همنفس ...
وقتی شیرینی و خوشی لحظات گذشته با من بود ،
فکر نمی کردم سرنوشتم در میدان بازی رقم میخورد!
از زندگی چیزی به غیر تو نخواستم ، به غیر از نفسهای گرم وجودت چیزی نداشتم
خواستی کنارت نباشم ....
دستهای زیبایی دیدم ، هر احساسی که به من داشتی چندبرابرش را داشتم ،
یک عالمه احساس در تو دیدم ، خودم را گم کرده بودم
نمی دانستم مثل سرابی می مانیم ، می خواستم تا ابد با هم و برای هم بمانیم...
نمی دانستم احساس می تواند مثل شیشه باشد
بشکند خرد خرد شود ، سهمی نماند از تو برایم ؛
خواستی کنارت نباشم ....
با ثانیه های نبودنت به سختی سر می کنم ،
تمام شادیِ من با تو بود ، سهم من از تمام روزهای بی تو بودن، یک قفس بود
خواستم با من بمانی ، ستاره شبهای روشنم را دنباله دار کنی ،
به زندگیم امید دهی ، مسیر عشق را برای هر دویمان هموار کنی
از همه نیازهای درونم بی نیازم کنی ،
با بودن در کنارم مرا با غم و حسرت جا نگذاری
خواستی کنارت نباشم ....
اینک خنده ای بر لبانم نمی بینم ، بغض را در خودم همیشگی می دانم
بی تو گم کرده ام تمام وجودم را ، حالا که نیستی به دنبالت سر کشیده ام به بیابانها!
حالا که نیستی دارم بیراهه می روم ، دنبال هر کسی که بوی تو را می دهد می گردم!
حالا که نیستی دنیا را نمی خواهم با تمام خوبیها ؛
گمشده ام در لحظه ها ...
در لحظه های نفسگیرِ بدون تو ، نفس کشیدنم حرام می شود بی تو
از این به بعد باید مهر و موم کنم این قلب شکسته ی عاشقم را ،
با این که بی وفا بودی ولی می خواهم تا هر زمان چشمه جاریست،
تا قناری در حال و هوای پروازست ، تا زندگی با عاشقی جریان دارد ،
نفسهای سینه ام با تمام وحود هر لحظه برایت عاشقانه بتپد ...



©
نـویسنده متن بالا ❣ شـهرام دانش
وبــلاگ منتشر شده ❣ فراتر از عـشق
FaratarEshgh.Blogsky.Com