
::: مرا ندیدی :::


تا بوده همین بوده ، عاشقی که قلبش را نشکسته باشند ، نبوده
دستهایی که صمیمانه بگیرند سردیش را گرما ببخشند خیلی کم بوده
احساسی که زیر پا خرابش کنند ، با سنگدلی مهارش کنند بسیار بوده !
بی وفایی تو هم یکی از آنها بوده ...
وقتی از بی وفایی دیگران می نوشتم قلم را با افتخار و غرور روی کاغذ می گذاشتم
برای دو کبوتر عاشق و همدل جز این که انتظاری نداشتم
از اینکه روزی بی وفا شوی ، اندوه و حسرت تمام دنیا را در دلم جا بگذاری خبر نداشتم
درکم که نمی کردی روز به روز بغض در گلویم انباشته می شد ، وجودم را می فشرد
درد و دلهایم را در سینه پنهان می کرد ...
نمیگفتم از دلهای پر از دردی که غبار روی آن خوابیده بود ،
نمیگفتم چون لحظه ای هم طاقت پریشان حالی تو را نداشتم
افسوس که مرا ندیدی ، اینک آواری از همه آن دردها خراب شده روبرویم
دردی از سینه تا گلو ، ویران می کند اشک از این بغض گرفته در گلو ....
تو مرا ندیده ترکم کردی ،
از گذشته ، تمام غم را برای من سوا کردی ،
شادی را برای خودت خواستی و برداشتی ، حالا با دیگری تقسیمش می کنی
تو هم مثل همه ، همه آمدند سنگ عشق به سینه زدند ،
آخرش عشق را به هوس آلوده کردند !
آخرش خود را باختند ، نصیبشان همان زندگی بی عشق شد
وجودشان روز به روز بی جهت مغرور شد !!
تو هم مثل همه ، همه خود را به خیالی می زنند
قلب ظریفی را با شمشیر دروغ و کلک ، پاره پاره می کنند
حیف ای عزیز دل!
مرا ندیدی در این مدت کم ، با صداقت تمام صدایت می کردم
که تو هستی برایم عین شاخه گلی ، میخوانم آواز زندگی مثل بلبلی
آنگاه که در اعماق سرد غم آلودم از گرمای تنت می خواستم ،
رو برگرداندی و ندیدی من پر از نیازم ....
امروز زانوی غم با بی چارگی تمام در بغل می فشارم
از اینکه مرا ندیدی و رها شدم با تمام غریبی
خواب هر شبم را می بینم با هجوم بی کسی

©
نـویسنده متن بالا ❣ شـهرام دانش
وبــلاگ منتشر شده ❣ فراتر از عـشق
FaratarEshgh.Blogsky.Com