آواری از عشق

در این سرمای سرد عاشقی ، در حصار قفسی تنگ اسیر شده ام
ای کسی که مرا نمی خواهی ، به عشق داشتنت دل به دریا زده ام ،
هنوز تو را در بی کرانه های زندگی گم کرده ام ...
میدانم مرا نمی خواهی ،
میدانم به هوای بودن من ستاره ها را نمی شماری ،
مدتی است که مرا به حال خودم رها کرده ای ، دیگر مرا نمی شناسی ،
می دانم شبهایت را آسوده به صبح فردا می رسانی ....
نفسهای سینه ام با هر بار شمارش تنگتر می شود
و بی قرار از رفتنت همچنان در قفسی تنگ ناله می کند
غنچه عشق در هیچ کجایی از قلب سردم بعد از تو نمی شکفد
خسته ام از این فاصله های دور که هیچگاه مرا به تو نمی رساند
دلم گرفته در این بغض نفسگیر ، پرم شکسته چون پرنده ای گرفتار و اسیر
چقدر به انتظارت بنشینم ای کسی که مرا به خودش وابسته کرد،؟
تا کی دل عاشقم را فریب دهم ، امروز را به فردا ، فردا نیز مثل همه روزها...
کاش یک لحظه به جای من بودی ، با حال من زندگی می کردی
تا بفهمی درد یک عاشق چه اندازه رنگ بغض و حسرت دارد ،
بوی شمیم باران و محبت می دهد ....
کاش قطره ای عشق در وجودت میچکید
آن زمان شاید دلت به درد می آمد از این عشق نفرین شده
آواری از عشق که مدتهاست از رفتنت روی زندگی من خراب شده ؛
©
نـویسنده متن ❣ شـهرام دانش
وبــلاگ منتشر شده ❣ فراتر از عـشق
FaratarEshgh.Blogsky.Com