عشق ؛ فراتر از عشق

عشق فراتر از عشق متنهای عاشقانه تصاویر عاشقانه داستان عاشقانه دلتنگی ها عشق بی همتا

عشق ؛ فراتر از عشق

عشق فراتر از عشق متنهای عاشقانه تصاویر عاشقانه داستان عاشقانه دلتنگی ها عشق بی همتا

اشک باران ، عشق باران

 

 

 

* اشک باران ، عشق باران *

 

 

 

و دوباره باران است که با قطره های پاکش، نم نم بارانش ،

 

 صدای قطرات ریزش و حس عجیبش دلم را دیوانه کرده است!

 

در شبی بارانی ، شبی مهتابی  کوله باری از تنهایی ها بر دوش

 

خسته من افتاده است و زندگی حال و هوای دگر را گرفته و بغض گلویم

 

 می خواهد دیگر خالی شود!  کوچه های خلوت را قدم می زنم و  در زیر باران با حکمت ،

 

 با خدای خود از دلتنگی ها سخن می گویم

 

ببار باران ، ببار ای اشک های مانده در چشم های منتظرم ، ببار تا خالی شوی

 

از غصه ها ، از دلتنگی ها ، از کابوس های زندگی  رها شوی !

 

اگر قلبی نیست که به خاطر تو و برای رسیدن به تو و پرواز به قله های پیروزی بتپد

 

اگر همدردی نیست تا اندکی از دردهایت را با سخنان زیبایش و با قلب مهربانش بکاهد

 

اگر کسی نیست که اشکهایت را از گونه های خیست پاک کند ، باران را صدا بزن

 

آن بارانی را صدا بزن که می تواند پاک کند اشکهای جاری بر گونه هایت را

 

مسافریست در این کوچه پس کوچه های شهر بی آوازه ، در این دیار بی عاطفه

 

دلی تنهاست و در کنج قفس های زندگی اسیر و زخمی است

 

اسیر عشق و عاشقی است ، اسیر کابوس های همیشگی زندگی شده است

 

در زیر باران چه کسی را می توان صدا کرد که این دل بی تب و تاب را توانی دهد

 

تو را درک کند و احساست را از ته دل حس کند!

 

به دنبال محبت اندکی از یار همیشگیش را دارد ، به انتظار شنیدن آن کلام دوستت دارم

 

از نفسهای گرم و از سخنان رهایش را دارد!

 

به انتظار شنیدن کلام مقدس عشق را از سخنان او دارد

 

 آری در زیر این باران چه کسی فریاد این رهگذر مهتاب را ، دل بی تب و تاب را

 

و این عاشق خسته دل را خواهد شنید

 

غوغاییست در این شب بارانی  شب درد و دل و تنهایی

 

در این تاریکی ها و جاده های بی صدا و پر از سکوت اشک باران غوغا کرده است

 

فریاد غصه های و غم ها دوباره برخاسته ،

 

غوغای عشق است ، غوغایی فراتر از عشق به گوش ها می رسد

 

آری عشق باران ، غوغایی بر پا کرده است. عشق باران دلها را عاشقتر کرده است

 

 

 

گریه مکن مسافر من

 

 گریه مکن مسافر من

 

در دهکده عشق اسیر و گرفتار شده ام ! اسیر قلبهای بی احساس شده ام

مانده ام و حسرت روزهای لبخند و شادی را می کشم !

دلم حال و هوای روزهای سبز عاشقی را کرده است

آن روزها که همدم و یاوری بود برای تن خسته من تا عبور دهد مرا از جاده های

پر فراز و نشیب زندگی که عبور از آن همانند عبور از سیاهی می باشد

و اکنون رو به سوی ساحل زندگی که موجش پرتلاطم و پر از درد است، ایستاده ام

و چشم بر آسمان بی کران دوخته ام !

حتی آسمانها هم درد مرا احساس می کنند چون ابرهایش آن زمان که نگاه مرا

می بینند و احساس مرا حس می کنند ، در آسمانها سرگردان می شوند

به این سو و آن طرف رهسپار می شوند و فریاد بادهای خشمگین

برگهای پاییزی فصل خزان دلم را از جایشان بلند می کند

و دوباره احساسم پر دردتر می شود و برای رهایی از این درد

همنفس زندگیش را صدا می زند ...

گریه مکن ای قلب سوخته ام ، ای نفس های تن سوزان من ،

اشک نریز ای چشمهای منتظرم ، گونه های همیشه خیسم پاک شو ، خیس مشو

رنگ از چهره ات دوباره پریده و همچو برگی زرد از دفتر خاطرات پاییز شده است !

درد دلت دوباره آتش به جانت زده و ذهنت را مشغول کرده !    بسته ای بار سفر را ،

گریه مکن مسافر من که کسی نیست تو را نوازش کند و گونه هایت را پاک کند

گریه مکن که در برابر این اشکها ، چشمی دیگر خیس نخواهد شد ... گریه مکن... !

 

 

باور داشته باش

 باور داشته باش

ای آنکه در سکوت شبانه ام مرا دلگرم به زندگی کرده ای ، تن خسته ام از آتش

عشقت سوخته و تار و پود شده است !

ای ناجی قلب سوخته ام من تو را می خواهم

اگر تا به حال به پیشت نیامده ام این را بدان که عشقم را دوست داشته ام !

ای گونه های سرخ شقایق ، و ای قطره های سرد یک عاشق

من عشقم را واقعا دوست می دارم

اگر دوست نمی داشتم عشقم را این کلام مقدس را نیز بر زبان نمی آوردم و زمزمه اش نمی کردم

عزیز راه دورم ، همسفر من در سفر ابدیم به دیار عشق ، دوستت دارم


خورشید من در آسمانهایی ، ستاره شبهای سیاه و تاری!

وجودی هستی که همیشه و هر لحظه در خاطرم زنده ای !

عشقت در خاطرم غوغا می کند ... چه غوغایی که به پا نمی کند

دوستت داشته ام و خواهم داشت چون معنی عشق ، محبت و دوست داشتن را از

نگاه تو خوانده ام و در خود باور کرده ام !

اگر تو نبودی ، اگر نگاه خیست نبود و اگر قلب سرخت نبود ، من نیز در زندگی

هیچ و پوچ بودم و معنی عشق تا به حال برایم گنگ و بی مفهوم مانده بود !

اگر عشقت نبود این واژه هیچگاه در ذهنم مجسم نمی شد و غوغا به پا نمی کرد

اگر سخنان زیبای تو نبود ، معنای عشق را هیچگاه از ته دل درک نمی کردم

و محبت را در خودم احساس نمی کردم .

اگر دلگرمی های تو نبود ، اگر سکوتهای معنی دار تو نبود ، زندگی برایم پوچ و بی معنی بود !

و تا به حال به دشتهای بی انتها و بی نقش و نگار رها شده بودم،

همچو پرنده در دام زندگی اسیر بودم ... چقدر تو عزیزی برای این قلب پر تپشم!

همسفر من در جاده و صحرا ، ماه من در شبها ، زیباترین نامها :

                                               می خواهم با تو باشم و در کنار تو  

ای عشق من تو چه احساسی داری ، آیا این دل بی قرارم را که در انتظار روزی است که با تو باشد

و به همراه تو خوشبخترین روزهای زندگیش را به تجربه کند، دوست می داری !؟

آیا مثل من شبها ستاره های آسمانها را دسته دسته می چینی و در سبدی می گذاری

تا آن روز که  دست هایت را در دستهایم گذاشتم برایم هدیه دهی ؟!..

بی شک چنین خواهد بود ... چون همیشه گفته ام و باز بر زبان می آورم :

دوستت دارم

پس تو نیز همان کسی باش که صدای تپش قلبم را می شنود و برایم چشم به انتظار است

آری باور داشته باش که من همه این صداقتها و لیاقت ها را برای دوست داشتنت دارم

پس همیشه بر زبانم جاری است که دوستت دارم ، باور داشته باش ای همدم روزها و شبهایم